23
زخم های کهنه
رویا
روياي كودكي ام بود رسيدن به ابرهايي كه مهربانانه چكاد قله را در آغوش مي گرفتند. با خود مي انديشيدم، اين مي تواند پاداش بزرگ شدن باشد. با بزرگان همه مهربانند . اين را ابرهاي زيباي خفته در كنار چكادهاي سربه فلك كشيده به من مي گفت.
وقتي بزرگ شدم، به كودكي از دست رفته ام انديشيدم ، كه چقدر بزرگ بودم آن ايام .
فردا
شبنمي را ماند كه دمادم فجر جان تشنه اي را خنكا مي بخشد و بعد محو مي شود تا فردا. فردايي كه شايد بيايد، شايد نيايد. اما مهم بودن است. بودني كه با جاري رفتن و شدن پيوند مي خورد تا به بينهايت، تا با چكاد يكي شود.
بودن یا نبودن
بودن یا نبودن؟ مساله این نیست.
رفتن نمی تواند همیشه یک پایان باشد.
آرزو بخشی از زندگی است ، بی آنکه بتواند هماره با جاری زندگانی به واقعیت بپیوندد.
مرگ،یک پایان نیست، توقفی است برای ورود به دریچه سرزمین آغاز . آغاز تعبیر رویاهای کودکی.
زخم های کهنه
وقتي پاي در ركاب رفاقت گذاشتي ؛ گذشته ها گذشته. در طول راه، از ناهمواريهاي پشت سر نگو ، به زيبايي هاي پيش رو بيانديش. زخم هر چه كهنه تر ، ناسورتر. وقتي التيام ، زبان همه وجودت باشد، زخمهاي كهنه هم محو مي شوند.
نگاه دل
طبيعت زيباست اما در دل اين زيبايي ، حيواني حيوان ديگري را مي خورد و توله اي بر جنازه مادرش زوزه مي كشد . اما وقتي همين طبيعت در قاب چشمانت قرار مي گيرد نفسي به بلنداي وجودت مي كشي و با همه سلولهايت ستايشش مي كني. تو همه طبيعت را مي بيني نه بخشي از آن را .
تقدیر
با دلمشغولي گذشته به استقبال آينده نرو. سهم تو از زندگي مثل تقدير توست به تو مي رسد اگر صبور باشي.
امید
باران فرسنگها طی می کند، به امید پیوستن به دریا و دریا در اندیشه باران ،موج ها را به رقص درمی آورد، تا دستان سخاوت ابر ، مرواریدهای غلتان را دامن دامن به او ببخشد بی منت یک نگاه.
ahmadjafari100@gmail.com